سيد محمد باقر برقعى

2957

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

روز پيكار است امروز اى دليران همّتى * تا فروريزد ز بن بنياد ظلم و جابرى يك‌يك آن دريادلان شيرمرد بىهمال * در ميان خون خود غلطان به تيغ جوهرى ظهر عاشوراست يارانش ز پا افتاده‌اند * دشمنان بسته به رويش هر در از حيلتگرى سر به‌سوى آسمان برداشت كاى ربّ جليل * جز توام كس نيست ياور به كه رحمت آورى دل به فرمان تو دارم با كم از بيگانه نيست * رخصتى ده تا سر افشانم به رسم كهترى حمله‌ها كرد آن امام پاك راى پاك دين * دشمنان را كرد حيران از چنان رزم‌آورى باژگون شد جسم پاكش از فراز زين به خاك * كشته شد رادى ، دليرى ، شهره اندر رهبرى شور عشق است اين شهادت هركسى را زهره نيست * زان كه بايد بهر آن از هرچه دارى بگذرى گر سرى دارى ز عشق‌پور زهرا پر ز شور * پيروى كن از حسين آن پاكباز عبقرى جان پاكان شد فداى دين و آيين رسول * تا بپايد با كمال خويش كيش جعفرى دوستدار آل طاها دوست دارد وصف او * « قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهرى » گرچه شعر من نباشد درخور تشريف دوست * در مديحش باز مىبالم به گفتار درى بار زندگى آرزو ناچيز شد در زير بار زندگى * هر قدم در پاى دل بشكست خار زندگى گر سرابى ساخت دلشادم زمانى صورتى * مانده‌ام حيران و سرگردان به كار زندگى آزمودم بخت را يك‌دم نشد همراه ما * نقد هستى دادم از كف در قمار زندگى در كتاب زندگانى هركسى حرفى نوشت * نيست جز آراء ناقص يادگار زندگى عمر ما پايان پذيرفت و اگر امّيد نيست * بار ديگر كى نمايد رخ بهار زندگى در چنين سرگشتگى خود بارها كردم سؤال * مىتوان آسان غنودن در كنار زندگى ؟ داد پاسخ مرد دانايى چنين بر گفته‌ام * خود توانى يافت از نو پود و تار زندگى راه استغنا گزين و جان مفرساى از طمع * بندهء آزى ، از آنى بىقرار زندگى ور سپارى دل به شادى در گذرگاه اميد * مىتوان آسان گرفتن اختيار زندگى كوشش و همّت شعار مرد حق باشد « كمال » * جهد بايد تا نگردى خاكسار زندگى